![]() |
![]() |
|
| مینویسم به امید روزی که مژده امدنت را فریاد زنم ... |
![]() |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 12 اردیبهشت1391ساعت 2:49 قبل از ظهر توسط مامان محمد مهدی |
|
|
عزیز کرده ی مامان سلام خوبی گل نازم ؟ ببخشید که انقدر دیر به دیر به وبلاگت سر میزنم و دیر به دیر از احوالاتمون مینویسم . اخه سرم خیلی گرمه و کلافم . نمیدونم بهمون چی شده که انقدر به هم ریختیم . هممونو میگم . روزهای سختی رو از لحاظ روحی میگذرونیم . میخوای اصلا دلیل این همه تاخیر رو بگم . اخه چند وقتی هست که زندگیمون از لحاظ روحی رو به سر پایینیه . خیلی حوصله و دل و دماغ نداریم . بیشتر نگران و کلافه هستیم . منم دوست نداشتم تو وبلاگت که در اینده میخونی خبری از نا خوشیهامون باشه . الانم دیگه دلتنگی امونم نداد و مجبور شدم بیام و برات بنویسم . پس خوب گوش کن : اول از نقل مکانمون برات میگم . خدا رو شکر به خوشی و راحتی به تهران برگشتیم و تنها غصش دوری از مادرم و تنها گذاشتنش با تنهایی هاش بود . دلمو خوش کردم که هر جا باشه خدا باهاشه و نگهدارشه . به خدا سپردمشو اومدم تهران . خدا رو شکر هم خونمون خوبه و هم محلمون . از نظر بابایی هم به محل کارش نزدیکتر شدیم و خیالش راحت تر شده . دوم از حرف زدنت میخوام برات بگم . اینکه حالا دیگه اکثر کلمات رو میتونی بگی . فقط اینکه نمیتونی جمله بندی کنی . همه چی رو با تک کلمه بهمون میفهمونی . مثلا :امروز رفته بودیم بیرون . خانومی از کنارت رد شد و کیفش خورد به سرت . شما گفتی : خانوم . کله . نزن . من همه کلمات رو بلدی فقط اینکه جمله بندی نمیکنی . یعنی خانوم نزن تو کله ی من فقط جملات دو کلمه ای رو کامل و درست میگی . مثلا : بچه . نکن مامان . برو گرگه . واساده ( وایساده ) صدا . هاپو گنده ( صدای هاپو گنده میاد ) و ................. یه دنیا جمله ی ناقص با هزار کلمه ی کامل سوم اینکه عاشق سیدی گذاشتن تو کامپیوتر هستی . از صبح که چشاتو باز میکنی سی دی هاتو رو میز ردیف میکنی و همش میگی اینو بزار . اونو عوض کن . منم وقتی از عوض کردن سی دی هات خسته میشم کامپیوترو خاموش میکنمو و میگم از بس سی دی میزاری بیچاره میسوزه دیگه . و سعی میکنم سرتو با اسباب بازی های دیگه گرم کنم . از برنامه های تلویزیونی : خاله شادونه ( که تو بهش میگی خاله دونه ) پنگول . مل مل . مویز . عمو فیتیله رو خوب میشناسی و دوسشون داری . چهارم از غذا خوردنت میخوام بگم . خدا رو شکر هر روز صبحانتو کامل میخوری . نهار و شامتم بد نیست . شکر . عاشق پیزا (پیتزا ) عینک ( اسنک ) و کباخ ( کباب کوبیده ) هستی . چالش توپی ( چاکلز ) بندلی لیمامی (بستنی لیوانی ) شله یا للس (ژله ) انگور ( ابمیوه ی انگور ) کولات ( شکلات ) هستی پنجم از دوست خیالیت میخوام برات بگم . دوست خیالیت اقا گرگه هستش . با اون تو خیالت حرف میزنی . تو خیالت دعواش میکنی . بهش سنگ میزنی . کمکت میکنه تا لباساتو عوض کنی . باهاش بیرون میری . خلاصه ......... دوست خیالیته و باهاش دنیای جالبی داری حالا میرسیم به قسمت غصه هاش : میدونی گل پسرم .... ما از نظر اقتصادی و تفریح و خرج کردن خدا رو شکر مشکلی نداریم . همه ی غصه هایی که میگم فقط از خاطر تو هستش . از لحاظ تربیت کردنت و ایندت نگرانیم . نمیدونم اقتضای سنته یا مشکل دیگه ای هست که چند وقتیه کلافه و عصبی شدی . همش لجبازی میکنی و فریاد میزنی و گریه میکنی . با کمتر کسی میجوشی و این مشکلاته که ماهارو کلافه و افسرده کرده و نگرانیمونو برای ایندت بیشتر کرده . خیلی تو اینترنت در مورد رفتارهای تازت جستجو میکنم . پای حرف روانشناسای کودک و جملات کتاب های روش های تربیتی میشینیم . همشون میخوان بگن که اقتضای سنته و درست میشی ولی ما کم طاقتیم و نگران .... البته از حق نگذریم چند روزیه اروم تر و بهتر شدی . هنوزم میخوای یه وقتایی لجبازی کنی ولی کمتر و کمتر و این جای شکر داره . میخوام یه چیزی رو همیشه به خاطر داشته باشی ......... اینکه منو بابایی همیشه برای خوب بودنت دعا و تلاش میکنیم . ارزومونه همیشه تو بهترین باشی . افتخار ما و جامعت باشی . از همه ی اینا مهمتر اینکه افتخار خدا باشی . میدونم که هستی و میشی ............................ خیلی خیلی دوست دارم . حتی اگه شیطنت هات سر به اسمون بزنه
پست بعدی یه عکس تازه از گل باغ زندگیمه
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 11 اردیبهشت1391ساعت 3:41 قبل از ظهر توسط مامان محمد مهدی |
|
|
سلام و صد سلام به روی ماه نازترینم امروز تصمیم گرفتم یه فرهنگ لغت مفصل از محمد مهدی عزیزم بنویسم . محمد مهدی من در پایان دو سالگی کلماتی رو درست و غلط ادا میکنه . کلملاتی که گل پسری به درستی اداشون میکنه : مامانی . بابایی . اب . نون . نی نی . عمو . عمه . دایی . تاپ . بدو بدو . مو . ببعی . هاپو . جوجو . الله . ده . دو . امیر . منیر . هلو . لیمو . آلو . دنده . آبی . لالا . بالا . بله . نه . ای بابا . در . ددر . یالا . گاز . دون دون . می می . جیش . اه اه . بی بی . میخ . نی . پا . دس . انار . به به . اوف . کو . دالی. عالی . عیب . جیب . هوا . لیلا . ایدا کلماتی که گل پسری کج و کوله اداشون میکنه : بیرون : بیلون عطایی : ادایی اتوبوس : بوبو حمید : امید اقا گرگ : آ دو اقا مهدی : آگا مهنی خاله : آلا ماشین : قان قان خوندن : دی قطار : قاقی حنا : انا انگور : انگول گلابی : گوبالی البالو : آلوبالو سیب : ایپ شیر : ایش اعلا . الا گلی : گولی پنگول : بنگول محمود : ممو خرگوش : ارگو گاو : ما .ما برقی : برگی پایین : بایین پله : بله تیر : دیر قاشق : دادوخ جعبه : دبه امام : ایمام جوراب : جی بادا بارون : بالون بازی : باژی قم : گوم پول : بول . بیل غذا : نام نام داغ : داخ قلقلی : گیلی تند تند : دن دن جان : دان قطع : قط برف : بخ پری : بری پنیر : بنی تلفن : الو مبل : مل میز : میس گربه : میو کلاغ : گار گار مورچه : مو مو لامپ : لام دی وی دی : دی بی دی خب : دب کله : گله اهنگ : نیو شمع ها : نما محیا : میا ایناها : اینانا خون : نوخ دعوا : دوا جارو : دالو ناف : بیب بیب مالش : مانی ماساژ : ماناخ رامین : نامین ................ و کلماتی که الان تو ذهنم نیست . محمد مهدی من خیلی سعی میکنه بیشتر کلمات رو بگه و منظورشو بفهمونه . حتی اگه شده از هر کلمه دو حرف اولشو بگه یا یه چیزی شبیهش بسازه . یک کلمه ی جدید هم از خودش ساخته که در شرایط خاص ازش استفاده میکنه . هر کلمه ای رو که اصلا نتونه بگه و نتونه منظورشو برسونه از این لغت و اشاره ی دست استفاده میکنه : دی با دا ُ دیبادا
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 18 دی1390ساعت 2:18 قبل از ظهر توسط مامان محمد مهدی |
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 28 آذر1390ساعت 2:17 قبل از ظهر توسط مامان محمد مهدی |
|
|
سلام گل پسر
خوبی عروسکم ؟ خیلی وقته که به اینجا سر نزدم . یه جورایی بوی غریبگی به خودش گرفته . حرف واسه زدن خیلی زیاده و طاقت من کم .... دیگه مثل قبل حال و حوصله ندارم . دلم خیلی گرفتس . هر بار خواستم دوباره شروع کنم و برات بنویسم یه نیروی عجیبی که من بهش میگم کلافگی جلوی کارمو گرفت و باعث شد یک سالی پرونده وبلاگت بسته بمونه . اما حالا ............. هنوزم به حوصله نیومدم فقط دلم یه کم بیشتر واسه حرف زدن تنگ شده بود ... بگذریم ... میخوام از روزای غیبتم برات بگم ُ از اخرین ۵ شنبه ی سال ۸۹ که ما تصادف شدیدی کردیم . فقط تنها شانسمون رحمت خدا بود که تو سالم و سلامت هستی . خدا رو صد هزار بار شکر . خدا رو شکر بابایی هم زیاد اسیب ندید . جراحاتش سطحی بود . فقط شکستگی شصتش اذیتش کرد . این وسط من بودم که کلی اسیب دیدم . شکستگی سرم . شکستگی کتفم که با عمل و گذاشتن پلاتین تو دستم خاتمه پیدا کرد . کبودی های سر و صورت و دست و پاهام . زخم های دستم که جاش موند و از بین نرفت و .......... ولی بازم شکر . فقط و فقط روزی هزار بار شکر میکنم که تو سلامت موندی و هستی هنوز شوک تصادفمون از بین نرفته بود که فوت پدربزرگت داغون ترم کرد . فوت پدرم خودمو از یادم برد . دلم براش یه ذره شده . ما ادما همینیم . تا نعمتی رو داریم درست قدرشو نمیدونیم تا از دستش میدیم میفهمیم چی رو از دست دادیم . جای خالیه بابا تو زندگیمون خودشو خیلی نشون داد . مادر بزرگ خلی پیرتر و افسرده تر شده .... مثل اینکه غم و مشکل نمیخواست سایشو از روی ما برداره . حالا نوبت دایی شده بود . بیماری دایی شوک بزرگتری بود که هنوزم بابتش خسته و نگرانم . فقط دستمون به دعاست و همیننننننننننننننننن بعد از فوت بابا بزرگ ما از تهران به کرج اومدیم تا بیشتر کنار مامان بزرگت باشیم . اما ۶ ماه نگذشته که خسته و کلافه ساز برگشتن به تهران رو میزنیم در حال حاضر دنبال خونه هستیم تا دوباره نقل مکان کنیم نمیدونم چرا فکر و غصه ولم نمیکنه . فقط امیدم به داشتن خدامه . خدایی که ما رو افریده و خودشم میتونه حلال مشکلاتمون باشه . شایدم همه اینا یه امتحان سخت و بزرگه . خدا کنه سربلند بمونیم .... فکر کنم از غم و غصه زیاد گفتم و دلتو شکستم ُ عزیزترینم باید بدونی که غم همپای شادیه . باید صبور بود و شکر خدا رو فراموش نکرد ....
-----------------------------------
بهت قول میدم تو پست های بعدی بیشتر از خوشی های با تو بودن بنویسم فعلا فقط یه عکس از این روزات میزارم
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 28 آذر1390ساعت 2:8 قبل از ظهر توسط مامان محمد مهدی |
|
|
خب .... چه عجب من یه بار خوش قولی کردم تولد گل پسرم با خوشی و سلامتی به پایان رسید و یه خاطره ی خوش و به یاد موندنی از خودش به یادگار گذاشت . خدا رو شکر
تولدت مبارک گل باغ زندگیم .....
پایان یک سالگی : قد :۷۸ وزن : ۱۰ کیلو ۳۰۰گرم |
|
+ نوشته شده در
شنبه 18 دی1389ساعت 5:7 قبل از ظهر توسط مامان محمد مهدی |
|
|
اول سلام . این بار میخوام ۲ بار سلام کنم . سلام اول به روی ماه دوستای مهربونم که تو این مدت جویای احوال ما بودند به خصوص پریای عزیزم که فقط خودش میدونه که چه جایی تو قلبم باز کرده و سلام دوم برای عزیز ترین موجود زندگیم . پسرم تاج سرم گل پسرم ... ببخشید که بازم با غیبت طولانی اومدم . میدونی که مقصر خودتی . دیگهوقتی برام نذاشتی که به کارای متفرقه برسم . الانم که اومدم کلی از کارامو کنار گذاشتم تا بازم بتونیم کمی با هم خلوت کنیم . درسته ما همیشه با همیم ولی این دنیای مجازی با همه جا فرق میکنه . یه ارامش خاصی داره که هیچ جا پیدا نمیشه . بگذریم ... میخوام از شیرین کاریا و شیطنت هات برات بگم . از اینکه کلی بزرگ شدی و البته کلی هم شیطون . چند روزیه فقط تو حال و هوای پارسال همین موقع ها هستم . عزیزترینم از خدا ممنونم که کمکم کرد تا با هم خاطرات خوبی رو به یادگار بزاریم . دیروز فیلم لحظه ی تولدت رو میدیدم . خدایا شکرت . چقدر بزرگ شدی . این یک سال مثل برق و باد گذشت و حالا دیگه پسر کوچولوی من بزرگ شده . برای من خیلی بزرگ شده . زیبا ترینم ... امروز تولد یک سالگیت بود . تو امروز یک ساله شدی اما ما برات هنوز جشنی نگرفتیم . به خاطر ایام محرم . امروز ۲۹ محرم هستش تولدت موکول شده به ۳ روز اینده هر چند اون موقع هم وقت زیاد مناسبی نیست اما به هر حال نتونستم از اولین سال تولدت بگذرم . امروز باید میبردمت واسه زدن واکسن و چکاپ قد و وزن اما وقت نکردیم ایشالا پس فردا میریم . امید وارم قد و وزنت خوب باشه هر چند از بس شیطونی میکنی و بالا و پایین میپری که وزن نمیگیری اما من هنوزم امیدوارم . این شیطنت ها هم نیمی از زندگی شما نی نی هاس اما کاش به جا و درست باشه . حال و روز مادرای دیگه رو نمیدونم اما من یکی که دیگه کم اوردم . میخوای گوشه ای از زلزلگیت رو تعریف کنم ؟ ............ پس گوش کن : این مبلای بیچاره که از دست تو داره فنرشون در میره . بس که ازشون بالا و پایین میری و میپری روشون . فکر کنم باید به فکر مبلای جدید باشیم ... کمدتم که دیگه داره نابود میشه بس که سعی میکنی از طبقاتش بالا بری . همش میترسم بیفتی یا خدایی نکرده کمد برگرده روت . خلاصه که همش دنبالتم . کامیونتم یه چرخش دار فانی رو وداع گفته بس که از صبح تا اخر شب توشی و ازش بالا و پایین میری و میخوای یکی بکشتت . دیروز خالهجونت واست از این جیپای شاسی بلند کنترلی گرفته . حالا دیگه کامیونت رو پسند نمیکنی و دو روزه فقط با ماشین جدیدت بازی میکنی . کی اونم فاتحش خونده بشه خدا میدونه ....... از تلفن بیچاره چی بگم گکه از بس سیمشو کشیدی قطع شده . دکمه هاشم که دیگه نگو . عشقت اینه که گوشی رو برداری و تکرار شماره رو بزنی و شروع کنی به با گفتن . موبایلم که دیگه هیچی ... از ترسمون باید صد تا سوراخ قایمش کنیم چون تا ببینی جیغ میزنی و میگیری و شروع میکنی به فشار دادن کلیداش و ازمون میخوای برات اهنگ بزاریم .... وایییییییییییییییییییییییییییییی .... حالا میرسیم به جای وحشتناک تعریفات . به جیغ کشیدنات که دیگه همه رو اسی کرده . حالا دیگه چند وقتیه همه حرفاتو با جیغ میزنی . فکر کنم دیگه دارم دیوونه میشممغزم سوت میکشه واقعا نمیدونم با این یکی مشکل چه باید کرد . دارم سعی میکنم باهات مدارا کنم . هر چی میخوای سریع بهت میدم تا جیغ نزنی تا شاید اینکار از سرت بیفته اما همش هم میترسم بد عادت بشی . خلاصه که بد جور گیر کردیم . خدا به دادمون برسه ..... اما از شیطنت هات که بگذریم میرسیم به خوبی ها و شیرینی هات : اولین و بهترین خبر راه رفتنته . تو دیگه کم کم داری راه میفتی . تو میتونی کمی به تنهایی را بری مثل ادم اهنی اما بازم خوبه و جای شکرش باقیه . تو خوب غذا میخوری . فکر کنم سبزی خوار باشی اخه عاشق قرمه سبزی و کوکو سبزی و سبزی پلو هستی . زیاد با گوشت میونه نداری . سوپ و ماکارانی رو هم دوست داری که اینم جای شکر داره . به برکت ماه محرمی یاد گرفتی سینه بزنی . تا نوحه میزاریم سرتو تکون میدی و شور میگیری و سینه میزنی . اینم بگم که تو رقاصی هم کم نمیاری . تا اهنگ شاد بزاریم خودتو تکون میدی و بشکن میزنی و میخندی . وقتی هم صدای اذانو بشنوی دستتو بغل گوشت میزاری و اذان میگی . خلاصه که همه فن حریفی . اما هنوز حرف نمیزنی . فقط میگی بابا . همه چی رو با ب و با ادا میکنی . کلا عشق ب داری . چند روزیه اگه عشقت بکشه میگی دالیییییییییییییییییییییی . فقط همین . به منم میگی : ما . من بیچاره به همینم راضیم . بازم شکر . خب . فکر کنم زیاد شد . دیگه وقت نوشتن ندارم. پست بعدی عکسای تولدت و امار قد و وزنته . راستی فراموش کردم بگم که ۹ ماهت بود کچلت کردیم . تاسه تاس . با تیغ موهاتو زدیم . الان موهات یکمی در اومده اندازه یک بند انگشت . با مزه شدی .......... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 14 دی1389ساعت 4:47 بعد از ظهر توسط مامان محمد مهدی |
|
|
چه زود داره میگذره ... روزای عمرمونو میگم ، تو هر روز داری بزرگ تر میشی و ما ... شاید هنوز خیلی زود باشه واسه این حرف ها ولی باید باورشون داشت . یه روز گفتیم پسرمون به دنیا اومد ، یه روز اولین ماهگردت رو تبریک گفتیم ، یه روز دومین ماهگردت رو ، یه روز .. ، و حالا هشتمین ماهگردت هم به سلامتی به پایان رسید و پسر کوچولوی من وارد ماه نهم از زندگیش شد . یه روزم چشم میزاریم میبینیم پسرمون مدرسه میره ، دانشگاه میره ، سربازی میره ، ازدواج میکنه ، ... حالا دیدی چه زود میگذره ؟؟؟ فقط از خدا میخوام که همیشه همه ی مراحل زندگیت به همین خوبی و با سلامتی پیش بره . خدا رو شکر که تا الان همه چیز خوب بوده غیر از غذا خوردنت که اونم ایشالا بهتر میشه . از نظر فعالیت های جسمی : تو خیلی خوب میتونی بشینی ، بای بای کنی ، یالا میدی ، از حالت نشسته به 4 دست پا تغییر حالت میدی و بر عکس ، خیلی خوب سینه خیز میری ، با ورود به 9 ماهگی تلاش کردی از وسایل بگیری و بلند بشی . حالا عاشق ایستادنی و دوست داری یا به میز تکیه بدی و بایستی یا به مبل چند وقتی بود که حالت 4 دست و پا میگرفتی و با پرش خودتو به جلو مینداختی و من همیشه نگران ضربه ای بودم که به قفسه ی سینت میخورد . چون با شدت زیادی خودتو پرت میکردی به جلو . اما با شروع این ماه تو تونستی چند قدمی درست و حسابی 4 دست و پا بری . اما هنوز دستات قدرت کافی رو نداره و وقتی چند قدم میری دستات خسته میشه و زود خودتو با ضرب میندازی زمین . تلاشت برای حرف زدن همچنان ادامه داره و سعی میکنی اواهای جدید بسازی : دد ، ی ی ، قو ، گو و ، اه ، ما ، و جیغ های خفن ........... رویش دندوناتم ماشالا خیلی خوبه . دو تا دندون دیگه هم در اوردی . الان ۶ تا دندون خوشگل داری . اما .... همه ی این پیشرفت ها و خوشی ها یه طرف غصه ی وزن گرفتنت تو این دو ماه یه طرف دیگه ... نمیدونم چرا نسبت به غذا اینقدر بی میلی . بد غذا بودنت به باباییت رفته . هر غذایی رو نمیخورید . خیلی سخت میشه غذای مورد علاقتون رو پیدا کردو این خیلی بده . میدونی اگه این جوری پیش بری چی میشه ؟ لاغر و ضعیف میشی عزیزم . وقتی برای چکاپ ۸ ماهگیت رفتیم مرکز بهداشت با یه دنیا یاس و نا امیدی برگشتیم . دکتر میگه باید بیشتر بهت برسم . اما مگه میشه . میگه باید پوره ی سیب زمینی و سیب زمینی سرخ کرده و تخم مرغ بهت بدم ولی تو از همه ی اینها بدت میاد . خلاصه که موندم چی کار کنم و دست به درگاه خدا دراز کردم و ازش کمک خواستم . میدونم که باز هم با رحمتش اجابتم میکنه . پایان ۸ ماهگی : وزن : ۹۱۰۰ قد : ۷۳ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 14 شهریور1389ساعت 2:50 بعد از ظهر توسط مامان محمد مهدی |
|
|
گل پسرم مبارک باشه ... رویش چهارمین دندانت هم مبارک باشه . ایشالا که ما بقی دندونات هم به همین راحتی در بیاد و اذیت نشی . خدا رو شکر که با سلامتی کامل چهارمین دندان پسرم هم در سن ۶ ماه و ۱۵ روزگی در امد . حالا دیگه پسر کوچولوی من ۴ تا دندون خوشگل داره که خیلی راحت و محکم میتونه مامانشو گاز گازی کنه . خدا رو شکر شروع ماه هفتم با خیری و شادی و سلامتی همراه بود و تاج سر من تو این ماه هم پیشرفت های چشمگیری داشت . اول اینکه در کنار شیر مامی جون غذای کمکی رو خیلی خوب میخوره . در روز ۳ وعده . فرنی . سوپ . سرلاک . میوه . من از این بابت خیلی خوشحالم و خدا رو کلی شکر میکنم . در ضمن من فکر میکردم دادن قطره اهن مکافاتی عظیم باشه . در حالی که محمد مهدی من قطره اهنش رو خوب میخوره و بالا نمیاره . دوم اینکه پسرم به حرکتش سرعت بخشیده . وقتی تو روروئک میزارمش با سرعت زیادی خونه رو میگرده . دست بگیرشم که حرف نداره . هر چی جلوی دستش باشه فورا و با یه حرکت ضربتی میگیرتش و زودی میخواد هام هامش کنه . سوم اینکه خیلی خوب میتونه بشینه و نشستن رو خیلی دوست داره . تا میزارمش بشینه کلی ذوق میکنه و با لبخندش سعی میکنه رضایت و خوشحالیشو نشونم بده . از حرف زدنشم نگو که کلی سر و صدا میکنه . وقتی هم که از چیزی خسته بشه جیغ میزنه . اما ... همچنان از سینه خیز رفتن خبری نیست . فقط اینکه وقتی دمر میشه دور خودش میچرخه و اینکه گاهی هم غلت میزنه . دستاورد بعدیش اینه که پاهاشو با دستش میگیره و دائما سعی میکنه اونا رو به دهنش نزدیک کنه . خلاصه که در کل همه چیز عالیه و گل پسر من روز به روز داره بزرگتر میشه و زمان مثل برق و باد داره میگذره و فقط خاطراتشه که باقی میمونه . راستی کلی عکس از این شازده پسر انداختیم که هنوز وقت نکردم اپلودشون کنم . البته چند تا عکس واسه دست گرمی اماده کردم که میزارم تا بعدا بقیشم کامل کنم .
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 2 مرداد1389ساعت 12:54 بعد از ظهر توسط مامان محمد مهدی |
|
|
بازم یه تبریک دیگه به خاطر جیک زدن سومین دندونت خوشگل مامان ... چند روز پیش که داشتی واسه مامان دلبری میکردی و میخندیدی یه دفعه دیدم لثه بالاییت اندازه یه دندون فرو رفته و داره نازک میشه . پیش خودم گفتم همین روزاس که از توش یه مروارید خوشگل و سفید بیرون بزنه . دیروز که کمی بی حوصله بودی و همش میخواستی دست مامان رو بزاری تو دهنت متوجه تیزی دندونت شدم و بعد از لحظاتی بررسی تونستم شاهد رویش سومین دندونت باشم . اره گل پسرم . شما سه دندونه شدی . همین روزاس که چهارمیشم جیک بزنه و شما دیگه خیلی راحت بتونی مامانو گاز گازی کنی . دیگه داری خیلی خطرناک میشی . وقتی میوه ای رو میبری سمت دهنت همش باید حواسم باشه که با دندونای خوشکلت تیکه ایش رو نکنی و تو گلوت نپره . میبینی مامانی .... بزرگ شدن یه نی نی هر چقدر که شیرین و دلپذیره کمی هم سختی و نگرانی باهاش همراهه . البته من معتقدم که این سختی ها و نگرانی هاشه که به یاد موندنی ترش میکنه و خاطره ها رو میسازه ... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 20 تیر1389ساعت 2:57 بعد از ظهر توسط مامان محمد مهدی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
منم مثل همه مامانای منتظر روزا رو برای اومدن یه فرشته کوچولوی ناز میشمارم
----------------------------------------------------------------- حالا شمارش به پایان رسیده و فرشته کوچولوی من با قدمای کوچیک و نازش پاشو به دنیای بزرگ ما گذاشته . منم تصمیم گرفتم خاطرات گل پسرمو تو این وبلاگ به ثبت برسونم فرشته کوچولوی من محمد مهدی نام داره متولد 14 دی ماه 1388 هستش محل تولدشم بیمارستان ولیعصر واقع در تهران هست |
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1391 دی 1390 آذر 1390 دی 1389 شهریور 1389 مرداد 1389 تیر 1389 خرداد 1389 بهمن 1388 دی 1388 آذر 1388 مهر 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 |
| پیوندها |
|
پرهام خاله ... اراد توپولو ... متومد ماه مهر برای فرزندم کوچولوی نازم مسافر کوچولوی من پرنسس پاییزی ما پروفسور سلطان زاده محمد مهدی پسر گلسا جون نی نی به به galeri ax اپلود عکس |
|
RSS
|